Asset Publisher Asset Publisher

Return to Full Page

دکتر معصومی: علوم تمدن اسلامی چه چیزهایی نیست؟

علوم تمدن اسلامی چه چیزهایی نیست؟

متن سخنرانی دکتر حسین معصومی همدانی در همایش میراث علمی کوشیار گیلانی زمستان 1392

ما در اینجا جمع شدیم تا در مورد کسی به اسم کوشیار گیلانی صحبت کنیم، میخواهم در مورد چیزی که به آن علم دورۀ اسلامی میگوییم بین دو قطب محلی و جهانی صحبت کنم و آنچه برای پژوهشگران دورۀ اسلامی لغزشگاه است. تاریخ علم دورۀ اسلامی موجودی تاریخی است و مانند هر موجود تاریخی دیگری که هویت دارد تعریف ندارد، علم دورۀ اسلامی هم همینطور است. منظور ما از علم دورۀ اسلامی، علمی است که در سرزمینهایی که به سرزمینهای اسلامی تعلق داشته است رشد کرده است (در فاصلۀ اواخر قرن دوم تا پیش از رسیدن علوم جدید). گسترۀ تاریخی این علم بین این ده - دوازده قرن است و محدودۀ جغرافیاییاش هم آنچه به آن جهان اسلام میگوییم. این علم سرچشمه و منابع مختلفی داشته است. مسلم است که اعراب قبل از اسلام علم چندانی نداشتند و آنچه داشتند در سنتی مثل انواء خلاصه میشد که با دادههای نجومی آب و هوا را پیشگویی میکردند. ظهور اسلام و کشورگشاییهای مسلمانان باعث شد در این فضای جدید چندین سنت مختلف با هم تماس پیدا کنند و آمیخته شوند؛ یا سنت هندی در حوزۀ نجوم دیده میشود که در دورهای بسیار شدید است، سنت ایرانی که بخشی از آن به کارهایی که ایرانیان در اواخر دورۀ ساسانی در زمینۀ علمی کرده بودند و مهمتر از همه در واقع منابع یونانی که در زمینههایی مثل نجوم، نورشناسی و ریاضیات عمدهترین چیزهایی بودند که مسلمانان در اختیار داشتند و آنچیزی که به آن میگویم عناصر محلی مثل سنت انواء و سنتهایی که چندان نمیشناسیم. از ترکیب و نتایج این سنتها چیزی به وجود آمد که میخواهم راجع به اسمش صحبت کنم.

اگر در علم دورۀ اسلامی ریاضیات دورۀ اسلامی را با فقه مقایسه کنیم، بیشتر فقهای دورۀ اسلامی ایرانی بودند اما هیچ کس نمیگوید فقه ایرانی؛ همه از فقه اسلامی میگویند. اما در مورد علم دعوا شدید است. چون علم در این زمانه بسیار مهم است و اشخاص دوست دارند مالک آن شوند و بگویند مال ما بوده است؛ ترک میگوید ترکی بود، ایرانی میگوید ایرانی بود، گاهی علوم عربی میشنوید، گاهی علم عرب که ترکیب بسیار غریبی است. به هرحال منظورم از علم دوران اسلامی آنچیزی است که اقوام مختلف ممکن است بنامند و من ترجیح میدهم علم دوران اسلامی بگویم؛ نه به این دلیل که به اسلام به عنوان دین تعلق دارد (توضیح خواهم داد) بلکه به این دلیل که کاربرد این یکی اصطلاحات مشکل زاست. این اصطلاحهای دیگر از زمانی متأخرتر پیدا میشود. به نظر من بخصوص برای دوران کلاسیک علم اسلامی (تقریباً تا سقوط خلافت بغداد) بهتر است از کلمۀ علم اسلامی استفاده کنیم و از آن به بعد تفرقه و تجزیه پیش میآید. در مورد ماهیت این علم و اینکه چه بوده سعی میکنم به طور سلبی حرف بزنم و اینکه چگونه باید به تاریخ این علم پرداخت. سعی میکنم بعضی راهها و تعبیرهای نادرستی که در فضای فکری ما هم هست را متذکر شوم. یکی از این بدفهمیها را بدفهمی خاورشناسانه میگویم. تحقیق در مورد تاریخ علم دورۀ اسلامی همانند بسیاری از وجوه فرهنگی مسلمانان در شرق را به طور جدی خاورشناسان آغاز کردند. امروزه بحث در محافل این است که شرقشناسی چیست و چه اهدافی داشته است؟ و چه ایدئولوژی پنهانی در پشت آن پنهان بوده است. ولی به هرحال عمدۀ سنت خاورشناسان بر این اساس بوده که یا دنبالهای بیابند برای آنچه که به نظرشان گذشتۀ تاریخی تمدن اروپایی است، یعنی تمدن کلاسیک یونانی و روم،  یا پیشزمینه و سابقهای برای تمدن دوران جدید پیدا کنند. از این که بگذریم بقیۀ اقوام و ملل که در این ارتباط قرار نمیگیرند موجودات عجیب و غریبی هستند که درخور بررسی و مطالعهاند و این موضوع در همۀ حوزههای پژوهش راجع به شرق، اسلام و ایران  و از جمله در حوزۀ تاریخ علم هست. انواع برخوردها با مسئلۀ تاریخ علم در این سنت خاورشناسی بین دو قطب است؛ یکی همان است که این چیزی جز ادامۀ علم یونانی نیست و دیگری که این سنتی عجیب و غریب است از قومی عجیب که بعداً به آن اشاره میکنم. از این نظر به بدفهمی پنجم نزدیک میشویم که بدفهمی مردمشناسانه است.

در سنت مردمشناسی به یک قوم به عنوان موجود بیگانۀ مطلق میپردازیم، دیگری مطلق و این همان چیزی است که در بعضی گرایشهای تاریخعلمنویسی دوران اسلامی دیده میشود. بدفهمی دوم به یک معنی نقاط مشترکی با اولی دارد و هم به ظاهر نقطۀ مقابلش است. آن، چیزی است که من به آن بدفهمی سنتگرایانه میگویم. این چیزی است که در آثار فکری ما از طریق آثار دکتر نصر و پیروانشان رواج یافته است. براساس این بدفهمی (اینها اعتقاداتم است دلایل زیادی برایش نمیآورم) علم دورۀ اسلامی اصولاً تافتۀ جدا بافته و در تعارض مطلق با علم دوران جدید است. به دلیل اینکه طبق این اعتقاد (که به نظر من نادرست است) به طور کلی علم دوران اسلامی و پیش از مدرن مآلاً به سرچشمۀ وحی وصل میشده است، در حالیکه علم دوران جدید در اثر سرگشتگی از این سرچشمه پایه میگیرد. این به نظر من دومین است و تأثیرش در کارهای تاریخنگاری این است که بسیاری چیزها که علم دوران اسلامی را به دوران جدید وصل میکند ندیده بگیریم و از بسیاری مسائل مشترک چشم بپوشیم، در بسیاری چیزهایی که به هم پیوسته هستند به طور مصنوعی گسست ایجاد کنیم و من راجع به بقیۀ چیزها صحبت نمیکنم چون مهمترینها همینها است.

سر نکتۀ بعدی میروم که آن است که علم اسلامی چه چیزهایی نیست. نکتۀ اول این است که علم دورۀ اسلامی صرفاً دنبالهروی علم یونانی نیست. بر اساس ایدئولوژی خاورشناسان، کار مسلمین فقط این بوده که بخشی از کار یونانیها که در وطن خودش در خطر بوده است را دستنخورده تحویل اروپاییها دادند. بنابراین نقشی که در این دوران برای علم دوران اسلامی دیده میشود فقط پلی است مثل نقش ما در جنگ دوم -پل پیروزی- که فقط قشونی از آن میگذرند و از سرزمینی به سرزمین دیگر میروند. نقطۀ مقابل این دید آن است که علم دورۀ اسلامی نوعی پیشدرآمد علم جدید است که این در بسیاری حوزههای تحقیق دیده میشود. بسیاری از کسانی که در اینجا هستند در حوزۀ نجوم کار میکنند و میدانند که مدلهای غیر بطلمیوسی مکتب مراغه اهمیتی که پیدا کرده از این بابت است که یک جور پیشزمینهای برای علم جدید است. نقطۀ افراطی این دید که متأسفانه در محیط ما خیلی شایع است و در انواع رسانههای رسمی هم این را تبلیغ میکنند این است که علم جدید چیزی نیست جز همان علم اسلامی که اروپاییها دزدیدند و بردند و چون دزدیدند و بردند چیزی برای خود ما نمانده است و همهاش را بردهاند. نکتۀ دوم این است که در عین حالی که علم اسلامی نه دنبالۀ علم یونانی است، به این دلیل که چیزهایی در علم اسلامی هست که نظیری در علم یونانی ندارد، ما در علم یونانی چیزی به اسم علم جبر نداریم این واقعیتی تاریخی است که علم جبر فارغ از روشهای یافتن مجهول (که در همۀ تمدنها روشهای حسابی موجود بوده) به عنوان دانش جداگانه جز در تمدن اسلامی تکوین پیدا نکرده است.

بسیاری از مباحث دیگر که همۀ اینها جای بحثشان نیست. فقط اشاره میکنم که نویسندهای انگلیسی که کار اصلیاش تحقیق دوران باستان است و نویسندهای چینی هر دو کتابی نوشتهاند که الان اسمش یادم نیست، در مقدمۀ کتاب میگویند که بسیاری از شاخههای علمی که الان داریم یا در دوران کلاسیک و در دوران پیدایش علم جدید داشتهایم و الان ادامهاش را داریم اینها چیزهایی نیستند که در یونان به وجود آمده باشند، تعبیری که به کار میبرند این است که چیزهاییاند که در حدود 1000 م. در حوزۀ مدیترانه پیدا شدند. نکتۀ سوم که به سوءتفاهم مردمشناسانه برمیگردد این است که ما در همۀ اقوام مجموعهایی از دانش و معارف داریم. به بسیاری از این معارف (که مثلاً قبایل بومی استرالیا و افریقا هم دارند) میتوان علم گفت و هیچ ارتباط ارگانیکی با آنچه به عنوان علم امروز میشناسیم ندارند، ارتباط تاریخی هم ندارند، جداگانه برای خودشان رشد کردهاند. حتی مثلاً ریاضیات چینی اینچنین است؛ تا یک زمان به کلی از سنتی که ما به آن تعلق داریم یعنی سنت یونانی- اسلامی- اروپایی جدا بوده است و از زمانی هم به این سنت وصل میشود. در مورد اینها میشود گفت غیر عربی، حالا هر اسمی برایش بگذارید، علم شرقی، ولی علم در دوران اسلامی با اینکه صرفاً دنبالهرو علم یونانی نیست و نه مقدمۀعلم جدید، علمی غیر عربی به این معنی نیست برای اینکه بحثش ادامهدار سنت یونانی است و بسیاری از مسائلی که طرح کرده است بعداً در علم جدید مهم شده است.

نکتهای که در فضای فکری ما خیلی رایج است، فکر میکنند علم اسلامی یک بخشی از فلسفۀ اسلامی بوده است و ضمیمهای از فلسفۀ اسلامی بوده و اشخاصی که فلسفه میدانستند علم هم میدانستند و مبادی علوم از فلسفه میآمده است. بسیاری از اینها شایعات کذب است. غالب این آدمها گول طبقهبندیهای علوم را که در کتابهای فلسفه نوشته شده، میخورند. علم اسلامی چه به اعتبار سازمانی (یعنی گروههایی که به این مسئله میپردازند) و چه به اعتبار موضوعات، وابستگی مستقیمی به فلسفه نداشته است. البته همۀ اجزاء دانش بشری به هم ارتباط دارند ولی این ارتباط فرق میکند که ارتباط غیر مستقیم باشد یا مستقیم. این نکته بخصوص در یک نوع تاریخنگاری علم که در کشور ما رایج است، منعکس میشود و آن اینکه همه میگویند غزالی به فلاسفه بد گفت و علم از این مملکت رخت بربست. این دوتا مسئله را باید از هم به کلی جدا کرد حوزههایی داشتیم که مطلقاً به فلسفه نمیپرداختند، دانشمندانی ضد فلسفه داشتیم، سموئیل بن یحیی مغربی از بزرگترین جبردانان تاریخ با فلسفه مخالف بود، اینطور نبود که صرفاً فلاسفه عالم باشند و علما فیلسوف باشند، این چیزی است که فلاسفه برای فروش جنس خودشان درست کردند.

نکتۀ آخر اینکه علم اسلامی به اسلام به عنوان دین وابسته نیست (خواهم گفت به چه عنوان وابسته است). اول اینکه این علم را کسانی درست کردند که به ادیان مختلف تعلق داشتند؛ در دوران ترجمه، غالب مترجمان مسیحی، زرتشتی و صابی بودند. در دوران رونق علم اسلامی بخصوص در دورانهای اولیهاش عدۀ زیادی غیرمسلمان میبینیم که به این علوم میپرداختند و شیوۀ کار علمیشان با مسلمانها فرقی نداشت. برسیم به تعریف ایجابی که علم چیست. یکی اینکه بخش مهمی است از علم جهانی؛ آنچه الان به آن علم میگوییم بخصوص در شاخههایی مثل ریاضیات و نجوم و حتی پزشکی و شیمی (با همۀ تحولاتش) اگر شما دوران اسلامی را از آن حذف کنید فهم پیدایش این علوم دشوار میشود در حالیکه با علم چینی، چنین مسئلهای نداریم. علم چینی خیلی مهم است؛ چینیها تا اواخر قرن 15 شاید از اروپاییها به یک لحاظ در علم جلوتر بودند ولی اینطور نیست که اگر علم چینی نبود لطمهایی وارد میشد، چون بده بستان آنچنانی نبود (در مورد علم هندی به درجۀ ضعیفتر درست است). ولی علم اسلامی بخشی از تاریخ علم است که اگر آن را برداریم توضیح اتفاقاتی که بعد از آن میافتد بسیار مشکل میشود؛ شما ناچار میشوید به چیزهایی چون معجزه معتقد شوید. یعنی در اروپای قرن 16 و 17 یا در دوران رنسانس معجزه رخ داده و علمی پیش آمده، همچنان که در مورد پیدایش علم یونانی این حرف را زدهاند. معجزۀ یونانی اصطلاحی بود که مورخ فلسفۀ علم انگلیسی گفت. با این همه علم اسلامی (مثل هر علم دیگری) وابسته به جامعهایی بوده که در آن پیدا شده (وارد بحث نمیشوم). نمونه پیش پا افتادهاش آن است که بعضی مسائل بسیار مهم در این جامعۀ علم هست که در جامعۀ غیر اسلامی نمیتوانست باشد؛ مثلاً درکتاب پروفسور برگرن، گوشههایی از تاریخ ریاضیات دورۀ اسلامی، چندتا از این مسائل بررسی شده است. مسئلۀ یافتن سمت قبله برای جامعۀ غیر مسلمان معنی نداشت. مسئلۀ اعیاد ما و اعیاد مسیحیها فرق میکرد، اگرچه اعیاد ما خیلی مشکل تقویمی ندارند. بالاخره اینها نمونههایی پیش پا افتاده هستند و نمونههای دیگر برمیگردد به رابطهایی که گروههای اهل دانش در این جامعه داشتند و فعلاً راجع به آن خیلی نمیتوانم صحبت کنم.

علم دورۀ اسلامی به اسلام به عنوان یک تمدن وابسته است و به عنوان یک فرهنگ. البته به این معنی نیست که دانشمندان دورۀ اسلامی بی دین بودند؛ همه جور آدم توی آنها پیدا میشد هم آدمهای غیر متدین و هم متدین. ولی بحث این است (بخصوص در اعتقاد سنت گرایانه) که همۀ علمای اسلامی حتی عارف بودند. این افسانهایی است که در دوران جدید ساخته شده است. در گذشتۀ خود ما هم کسی به چنین چیزی اعتقاد نداشته است. این حرفها به تازگی درست شده است. این علمی که به این معنا میگوییم، یعنی علم اسلامی، به یک معنی خیلی از شروعش نگذشته بود که به یک اعتبار تجزیه شد، لااقل به لحاظ جغرافیایی، چون پیدایش این علم تا جایی که ما میدانیم عمدتاً در عراق و بینالنهرین بود (مراحل اولیهاش آنجا طی شده). اما از وقتی آل بویه (همشهریهای کوشیار!) وارد بغداد شدند و از وقتی سلسههای محلی به وجود آمد، سیفالدوله در حلب خلافت کرد، خلافت اندلس و پادشاهیهای مستقل در شمال افریقا تأسیس شد به هرحال وحدت جغرافیایی از بین رفت و مراکز متعدد علمی پدید آمد که در زندگی دانشمندان میبینید. اگر ما راجع به کوشیار هم زیاد میدانستیم احیاناً ملتفت میشدیم که مثل عبدالرحمان صوفی همراه با بعضی پادشاهها جابهجا میشده و از این شهر به آن شهر میرفته است. چون دربار گاهی در اصفهان، گاهی بغداد و یا همدان بوده است. در عین حال چیزی وجود داشت و آن این بود که جامعۀ علمی هنوز هم با هم ارتباط داشت؛ یعنی میشود گفت که با اینکه علم در اندلس همیشه کمی عقب بود، نسبت به شرق اسلامی (حدود 50 – 60 سال)، ولی دانشمندان اندلسی هم به همان مسائلی فکر میکردند که کسی که در خوارزم کار میکرد به آن فکر میکرد و به همان سنتی متعلق بود که آن کس که در حلب کار میکرد به آن متعلق بود، و جابهجاییهای دانشمندان هم این را نشان میداد و اطلاع یافتن آدمها از هم این را نشان میدهد. مثالی میزنم که به علم مربوط نمیشود مثلاً فیلسوفی مثل ابوالبرکات بغدادی که در فلسفه است و شبیهاش در علم است، تقریبا 40 – 50 سال بعد از او بیهقی از دو نفر از پیروانش در خراسان و یزد نام میبرد (یکی از پیروانش پادشاه یزد بود)، یعنی انتقال دانش علمی صورت میگرفته است چون فضای کلی فرهنگی هنوز وجود داشت. این چیزی است که به تدریج از بین رفت. پس از سقوط بغداد (مخصوصاً پس از حملۀ مغول) سنتهای متفاوت علمی پدید میآید که هنوز خیلی با هم ارتباط دارند ولی از زمانی به بعد که بخصوص رابطۀ دولتهای اسلامی بیشتر خصمانه بود، نه رابطهایی که کاری به هم نداشته باشند، این سنتهای جدا جدای علمی به وجود میآید که سر آغاز زوال علم اسلامی و تضعیفاش است. در این زمان (مثلاً زمان صفویه) میتوان گفت علم ایرانی داریم، برای اینکه ارتباطها تقریباً وجود نداشته و در همین زمانها یا کمی پیش از این، علم عثمانی پدید میآید، چون خیلی عالمان اسلامی از این طرف رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند چون جانشان هم در این جا در خطر بود. وضعیت کمی شبیه ادبیات است؛ ما تا یک زمانی ادبیات فارسی داریم ولی از زمانی میتوانیم بگوییم ادبیات ایرانی داریم، ادبیات افغانی داریم یا ادبیات تاجیکی. برای اینکه دیگر تاجیکستان از زمانی به بعد با ایران ارتباطی از لحاظ ادبی نداشت؛ فقط به آثار مکتوب گذشته ارتباط داشت، ارتباطش زنده نبود. بنابراین یکی از دلایلی که ترجیح میدهیم لااقل تا دورانهایی لغت علم اسلامی را به کار بریم این است که از سوء تفاهماتی جلوگیری کند. چیزی به عنوان علم ایرانی اگر وجود داشته باشد که معمولاً چیز زایایی نبوده مال دوران خیلی متأخر است.

آخرین چیزی که میخواهم در تاریخ علم دوران اسلامی بگویم، بررسی جدی چیز نسبتاً جدیدی است. دوستانی که اینجا هستند جزو حرفۀ تازهای هستند. عمدتاً تحقیق در این زمینه با خاورشناسها شروع شد. خوشبختانه در مرحلهای کسانی وارد کار شدند که پیش از آن که خاورشناس باشند عالم بودند؛ مثل وپکه که در درجۀ اول ریاضیدان بود، ویدمان که در درجۀ اول فیزیکدان بود. اینها ریاضیدانها و فیزیکدانهایی بودند که به طور جدی عربی آموختند، تاریخ دورۀ اسلامی را خواندند و فقط از موجودی جیبشان که ریاضی و فیزیک میدانستند خرج نکردند. این دو جریان در تاریخنگاری دورۀ اسلامی بوده است؛ یعنی جریانی که ریشههایش در خاورشناسی است و جریانی که ریشههایش بیشتر در علم است. هر کدام از اینها خوب و بد خودشان را دارند؛ خاورشناسها به تاریخ حساسترند تا کسانی که مستقیماً از حوزههای علم به بررسی تاریخ علم و به طور خاص، تاریخ علم دورۀ اسلامی میپردازند. به نظرم شکافهای عمدهایی که الان وجود دارد، بسیاری از اینها تقصیر آدمها نیست.  واقعاً ما در این حوزهها فقر منابع داریم. به هر حال باید کوششهایی بشود و این کوششها را باید جوانها بکنند و مخصوصاً در کشورهایی مثل ایران که برای دورههای تاریخ علم برنامه ریزی میکنند. حوزههایی هستند که به کلی کار نشدهاند؛ مهمترینشان تاریخ اجتماعی علم در دوران اسلام است، چه به تفکیک کشورها و جوامع، چه به طور یکجا. حوزۀ دیگری که به نسبت کمتر بررسی شده است رابطۀ بین علم و تکنولوژی است که رابطۀ حساسی است که تکنولوژیهای سنتی قدیم که احتمال دارد مبتنی بر یک نوع دانش باشند بخصوص تاریخ دانشی که از راه تکنولوژی منتقل میشده است. تکنولوژیهای سنتی در جوامع ما به سرعت در حال از بین رفتن هستند و واقعاً این آخرین فرصت ماست که به این جنبه از قضایا برسیم. رابطۀ درست و تاریخی علم و فلسفه درست بررسی نشده است. بیشتر گول کتابهای طبقهبندی علوم و سخنان خود فلاسفه را خوردیم. بالاخره حوزهای که کمتر بررسی شده، بدانیم عدهای مورخ داریم که عربی میدانند و عدهای مورخ داریم که زبانهای غیر عربی مثل فارسی و ترکی و اردو میدانند. بسیاری از آثاری که به این زبانها نوشته شده است یکجوری ارتباط مفهومی و تاریخی دارند. به هر حال عمدۀ علم دوران اسلامی به عربی نوشته شده است. تا زمانی که چیزهایی به زبانهای دیگر هست (بخصوص فارسی که قابل مقایسه با ترکی و زبانهای دیگر نیست) به کلی از چشم پنهان بود.

لغت  Arabic science به این علت به وجود آمد که به چیزی که زبانش عربی است [اطلاق میشد] نه اینکه اقوام عرب نوشتند. همچنین که وقتی میگوییم Greek science منظورمان این نیست که تنها یونانیان بودند، خیلی از اینها حتی یونانی نبودند؛ در فلسفه کسانی از سوریه و جاهای دیگر بودند اما به یونانی مینوشتند. لااقل کسانی که عرق ناسیونالیستی ندارند این لغت را با این معنی به کار بردند، ولی به هرحال زبانهای دیگر مطرح شده. چیزی که کمتر مطرح شده ارتباط بین متنهایی است که به این زبانها نوشته میشده یعنی چیزی که به عهدۀ نسل جدید تاریخ نویسها است.

من به هرحال خوشحالم که جریان جدی تاریخ نویسی در ایران راه افتاده. با این مشخصاتی که برای علم دوران اسلامی گفتم چند تا نتیجه هم میخواهم بگیرم و به تاریخ علمدانهای ایرانی مربوط است. با برشمردن این خصوصیات میخواستم نتیجۀ اخلاقی بگیرم؛ شما نمیتوانید مورخ علم دوران اسلامی باشید بدون اینکه اول تاریخ بدانید، چون بسیار از دوستان ما از رشتههای علوم مهندسی و اینها میآیند بدون اینکه شیوههای تاریخنگاری را بدانند. متأسفانه الان یک درس تاریخنگاری به دانشجویمان یاد نمیدهیم، تاریخ نگاری علم که هیچ. بدون اینکه زبانی که عمدۀ این علم به آن نوشته شده، یعنی عربی، را بداند. در اینصورت ناچاریم بر اساس متون فارسی اجتهادهای نادرست بکنیم، بدون اینکه یکی دوتا زبان فرنگی معاصر را بدانید، چون عمدۀ تحقیقات به آن زبانهاست، متأسفانه یا خوشبختانه، و این چیزی است که در برنامهریزی تاریخ (آقای دکتر قائدان هستند؟) باید در نظر گرفته شود. متأسفانه داریم گرایش پیدا میکنیم به تخصص پیش از موعد؛ دانشجویی را از رشتۀ مهندسی میآوریم که هنوز نمیداند تاریخ را با ت مینویسند یا با ط، به او میگوییم تو باید متخصص تاریخ ریاضیات یا نجوم اسلامی بشوی. هنوز از تاریخ عمومی علم اطلاعی ندارد یک دفعه میاندازیمش در تاریخ علم دورۀ اسلامی و همیشه هم در خطر است که اغراق کند و به دام این بیفتد که همۀ این علوم مال ما بوده و فرنگیها دزدیدند و بردند.

یک چیز دیگر، کار آماتوری در فضایی وجود دارد که کار حرفهایی وجود داشته باشد. اگر در نجوم، نجوم آماتوری به عنوان یک دیسیپلین بسیار محترمانه دارید به دلیل آن است که نجوم حرفهایی وجود دارد. اگر تاریخ علم آماتوری بتواند رشد پیدا کند اول باید حرفهای آن وجود داشته باشد. ما متأسفانه با آماتوری شروع کردیم و آماتورهای خوبی هم داشتیم ولی الان خیلی آدمها در این کارها دخالت میکنند که کار آنها نیست و متأسفانه تریبون هم دست آنهاست و تصویر نادرستی از سهم  و جایگاه ما (تصویر اغراق آمیز) به عنوانی که میخواهیم به جوانها خود باوری یاد بدهیم عرضه میکنند. این چارهای جز کار مستمر و جدی در تاریخ علم ندارد.

فکر کنم از حد وقتم هم گذشتم. متشکرم اعترافات بنده را گوش دادید.